تبليغاتX
روزهای یک روزنامه نگار
مینویسم پس هستم
 

من نمیدونم کی چی می گه و کی چی کار می کنه

اما من با اینی که اسمش زندگیه هیچ حال نمی کنم

هرچی هر طرفش رو نگاه می کنم هیچ جذابیتی

نداره...همش دغدغه است و پریشونی

ای بابا...خوب چه کاریه؟؟؟ چرا مجبوریم تحمل کنیم؟

خداجون چی شد که بعضی ها وسط بهشت

به دنیا میان و ما افتادیم وسط جهنم؟

حالا نمیشد اون زمان که این جا بهشت بود

مارو بندازی توی این دنیا؟

خداجون ما بچه های هابیلیم یا بچه های قابیلیم

احتمالا بچه های همونی هستیم که اون یکی رو

کشته برای همین مارو دوست نداری و هی می خوای

یه جوری تلافی کنی...خوب حق داری..برای خودت

کلی خدایی....قربونت برم خداجون اگه اون خدابیامرز

داداشش رو ناکار کرده ما باید جزاش رو بدیم؟

این که خوب نیست خداجون....حالا اونایی که باباشون

به دست بابای ما مرحوم شده همچین هم

بچه های خوبی نبودن ها اما تو انداختیشون وسط بهشت

اینی که بهش می گن زندگی مال اونا شد

برای ماچی گذاشتی؟

یه جهنم که هرکاری می کنیم ازش خلاص نمیشیم

خداجون این اصلا منصفانه نیست

کاش بابابزرگ آدم لااقل یه میونجی گری میکرد

توکه حکمت رو دادی رفته ولی اینی که به ما

قالب کردی اسمش زندگی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 0:38  توسط الهام حدادی  | 

 

سلام....شاید برای آخرین بار سلام

نمیدونم چرا اینجوری ام.نمیترسم....نگران هم نیستم

یه حس عجیبه....شاید بگین جو گیر شدم ویا چیزی

شبیه به این....یه حس ناشناخته دارم...انگار باید یه

سری کارها رو بکنم و برم که اگه برنگشتم ......

نمیخوام کسی رو ناراحت یا نگران کنم ولی یادمه از

قدیم ها کسی که میخواست بره مسافرت یا برای دوا

درمون وصیت نامه اش رو می نوشت و می رفت

حالا شاید وقتشه که یه همچین کاری بکنم....اگه موندنی

بودم که این نوشته ها میشه خاطره اگه هم برنگشتم که

بالاخره به عنوان یادگاری می مونه.

فردا دارم میرم بیمارستان...یه عمل جراحی دارم که خیلی

سخت نیست ولی...الان چند وقته که خواب های عجیبی

می بینم...راستش همیشه از خدا خواستم هر وقت

 خواست من رو ببره قبلش یه نشونه هایی بهم بده

و این خواب های عجیب شاید همون نشانه ها باشه...

نمیدونم...اصلا نمیترسم ها

فقط نگران دخترم هستم....اون به جز من هیچکس رو

نداره از تنهاییش می ترسم....ولی راضی ام به رضای

خدا هر چی بشه حتما قسمت همون بوده.

اما خداجونم این رسمش نبودها....من که چیزی از زندگیم

نفهمیدم خیلی سعی کردم ادای زندگی کردن رو دربیارم

اما عملانتونستم زندگی کنم....روزگار بازی های عجیبی

 با من داشت

خیلی وقت ها کم آوردم...نق زدم....از خدا خواستم همه

چیز رو تموم کنه اما باز پاشدم و ادامه دادم....این بار اما

نمیدونم مجالی برای ادامه هست یا نه!

درهر حال اگه برگشتنی درکار نباشه از همه کسانی که من

رو میشناسن و احیانا کدورتی از من دارن می خوام که

حلالم کنن....هر کی از من دلخوره من رو ببخشه....

عمر دست خداست

نمیدونم خودم چی میخوام...فقط از خدا می خوام دخترکم

رو تنها نذاره و هر اتفاقی برای من افتاد خودش مواظب

 پاره تنم باشه

دختر من بی پدری رو با همه وجود کوچولوش تحمل کرده

اماشاید تحمل بی مادری سخت تر باشه...خدایا هواش

رو داشته باش....

فعلا همتون رو به خدای بزرگ میسپارم

اگه برگشتی درکار بود به محض مرخص شدن از بیمارستان

 میام واگه رفتم که رفتم......

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 11:9  توسط الهام حدادی  | 

 

ای بابا!من انگاری عبرت نمیگیرم  واز این عالم مطبوعات

دست بردار نیستم....این کار برای ما نون و آب نمیشه

از وقتی برگشتم تو این کار هنوز یه قرون هم درنیاوردم

میدونم من که به خاطر پول این کارو  نمی کنم اما بالاخره

خرج زندگی رو باید داد...به خصوص که رحمت الهی

فعلا بر من تمام شده و یه بیماری افتاده به جونم که نیاز

به عمل جراحی داره و من که به اندازه کافی از دست

این روزگار درحال عذاب کشیدن بودم حالا باید نگران این

درد موذی باشم که اگه درمونش نکنم معلوم نیست چی

به سرم میاد.

احساس عجیبی دارم...انگار بین زمین و آسمان معلقم

همش با خودم می گم آخه مگه قراره چقدرعمرکنم که

زندگیم اینقدر پراز فرازو نشیبه.....این از کارم....اون از

زندگی شخصیم که از کجابه کجارسید...این هم از

سلامتیم که مدام درمعرض خطره وتا یه طرفش رو

درست می کنم از یه طرف دیگه

یه چیز دیگه ظاهر میشه....خداجون قربون محبتت

میخوای بکشی راحتم کنی؟؟؟من نمیدونم چرا

اونهایی که میخوان بمونن و یه دنیا آرزو دارن

می مونن...اونوقت یکی مثل من که از همه

چیز این زندگی خسته ام به زور تن فرسوده ام رو بکشم

 اینوراونور...آخه چرا باید اینقدر درد بکشم خدایا؟؟؟؟؟

خسته ام......از همه چیز......هیچ چیز این زندگی

جذاب نیست پس چرا باید بمونم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 18:36  توسط الهام حدادی  | 

مدت ها بود وبلاگم به روز نشده بود....وقتی برگشتم به مطبوعات یه

 مطلب گذاشتم اما پست نکردم ...گفتم شاید دووم نیارم و اینجوری

 مسخره میشم

اما یه اتفاق باعث شد مجبورم اون مطلب رو پست کنم تا بتونم

این یکی رو بنویسم من با اینکه سالهاست مینویسم اما در نوشتن

بعضی مطالب عجیب بی استعدادم

یادمه آخرین باری که راجع به عزیز از دست رفته ای مطلب نوشتم

چندین سال پیش بودکه مادربزرگم به رحمت خدارفت و ازم خواستن

 یه متنی برای آگهیش بنویسم

از اون وقت تا حالا هم دراین زمینه چیزی ننوشتم....آخرین باری هم

که یه دوست رو از دست دادم 9سال پیش بود...یادش بخیر

دیبا فتح الهی...هم دانشکده ایم بود

طفلک با همه خانواده اش تصادف کردوهمشون با هم کشته شدن....

اصلا معلوم نیست چی دارم میگم.....اونقدر حرف تو دلمه که نمیدونم

کدوم رو بگم

این اسمون رسیمون بافنه دست خودم نیست....نمیدونم از کجا

شروع کنم...نمیدونم

چی بنویسم...فقط میدونم باید بنویسم...به پاس تمام رفاقتها...

میدونین که مدت ها از مطبوعات دور بودم و ازهمه بچه ها

بیخبر...اما این اواخر دوباره روابطم احیا شده و به همین خاطر

خبرها بهم میرسه ولی این دفعه خبر ازدواج و

رابطه دو نفرو استخدام فلانی در فلان جا و از این دست

اخبار نبود...خبر تکان دهنده نابودکننده و ویرانگر بود.....شب

تولد دخترم...داشتم برای تدارک مهمونی کوچیک

خانوادگی اماده میشدم....تلفنم زنگ خورد...صدای یه

همکار...سلام واحوالپرسی بعد بی هیچ مقدمه ای: پریسا پناهخواهی

فوت کرد....خندیدم...گفتم خیلی مسخره ای گفت جدی می گم....گفت

 باور کن راست میگم...گفتم شوخی بی مزه ای بودو گوشی رو قطع

کردم....خواهرم گفت:چیزی شده...گفتم

یکی از بچه ها شوخیش گرفته

مسخره.....گوشی رو ازم گرفت...گفت رنگت پریده....چرا یخ کردی....

چشمام پر اشک شد گفتم مطمئنم شوخی کرده.....اشک سرازیر شد

زیر لب می گفتم:مطمئنم یه شوخی مسخره بود....تولد دخترم تو بهت

من برگزار شد...یه دوست دیگه زنگ زد

گفت دوتا خبر بد دارم...بند دلم پاره شد....نکنه راست باشه....

با ترس پرسیدم چیه؟

گفت پریسا......دنیا رو سرم خراب شد...بغضم ترکید....گفتم

باورم نمیشه....دوست 12 ساله من...دوست روزهای نیمکت و جزوه...

دوست روزهای دانشگاهم...همکارسالهای نزدیکم...امکان نداره....گفت

متاسفانه فقط این نیست گفتم دیگه چی؟

گفت مرجان نماینده....دلم آتیش گرفت...صورت مهربونش اومد جلو

چشمم دیگه نمیتونستم حرف بزنم...نمیتونستم بشنوم....فقط گریه بودو

 افسوس...کاش اینقدراز همه دور نشده بودم....کاش....تمام وجودم داشت

میسوخت...هیچی آرومم نمی کرد...همش می گفتم آخه چرا...چی شد یهو؟

هی میگفتم پریسا زنده است...الان به موبایلش زنگ میزنم....حتما حالش خوبه

مرجان هم درسته مریضه ولی نه اونقدرکه.....خدایا امکان نداشت....تا صبح من

بودمو 12 سال خاطره....روزهای دانشگاه...سفرهای کاری....لبخندهای

 معصوم مرجان .مهربونی های پریسا...چه جوری میتونستم دوتاش

رو بپذیرم...تا صبح من بودم و پریساو مرجان و اشک....

صبح که بلند شدم برم بدرقه شون...نتونستم.....حالم بدتر از

اون بود که سرپا وایستم....کجا می رفتم....چه جوری باید وایمیستادم و

نگاه می کردم دوستهای نازنینم رو بذارن تو خاک و من هیچ کاری نتونستم

بکنم....چه بر من گذشت

هیچکس نمیدونه....اخه مگه آدم همیشه دوستهای همسن و سالش رو از دست نمیده

اخه آدم آمادگیش رو نداره یه دنیا خاطره رو یه شبه به خاک بسپره

هنوز با گذشت چند روز حالم سرجاش نیومده....دلم براشون تنگ شده...

بیشتر از همه

آخه خیلی وقت بود ندیده بودمشون...از اون روز تا حالا این بیت شعر تو ذهنم هی

تکرار میشه:بیا تا قدر یکدیگر بدانیم            که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

آخ که من چه ناگه ماندم و دو تا عزیزم رفتن.....دیگه هیچی رو نمیشه 

جبران کرد....آخ پریسا...خوش به حالت ....پروازت به سلامت...منزل نومبارک

بی وفا بودی پریسا.....من با هیچکس اندازه تو خاطرات طولانی مدت و مشترک

نداشتم.....حیف شد خانمی.....حیف شد

مرجان عزیزم میدونم مریض بودی....میدونم خیلی اذیت شدی....کاش سرنوشت

جوردیگه ای رقم میخورد....حیف از تو که رفتی...وای بر ما که ماندیم


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 18:1  توسط الهام حدادی  | 

می خواستم دیگه ننویسم

میخوا ستم قلم روبرای همیشه ببوسم بذارم کنار

یه مدت با همه  قطع رابطه کردم

تلفنم رو عوض کردم

از دنیای مطبوعات کاملا خارج شدم

حتی دوستهای نزدیکم هم که زنگ میزدن راجع به کار

حرف نمیزدن

همشون میدونستن چقدر خسته ام

کاری که یه روز با عشق شروع کرده بودم برام شده بود

کابوس

رفتم سراغ یه کاردیگه....سرخودم رو گرم کردم

پول دراوردم....سروکله زدم با آدمهایی که از جنس

خودم نبودن

دوباره بچه ها پیدام کردن

جسته گریخته شروع کردم به نوشتن

هرروز بیشتر پیشنهادکار...وسوسه شروع شد

یه عشق خفته بیدار شد....از کارم بریدم از پول

درآوردن انگار خسته شدم

کمبودهای مالی دوران روزنامه نگاری یادم

رفت....دوباره برگشتم

کارم رو رهاکردم...کلی ضرر دادم

افتادم دنبال عشقم....میدونم ضرر می کنم

اما....چه میشه کرد؟؟؟

من برگشتم....هنوز اما گیجم....سردرگمم..نمیدونم

دارم چیکار می کنم

من تو زندگیم اشتباه زیاد کردم...اگه این کارم هم

خطاست میره تو لیست

اشتباهات دیگه ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 17:31  توسط الهام حدادی  | 

 

این روزها به فکر تغییر شغلم

راستش دیگه از این همه این وراون ور شدن خسته شدم

می خوام به فکر یه کار نون و آب دار باشم...البته قبلا هم به

فکرش بودم و به همین خاطر رفتم یه هنر که پول خوبی هم

توش هست یاد گرفتم برای روز مبادا که از این کار خسته

میشم بی کار نمونم و فکر می کنم این روزها به روز مبادا

نزدیک میشم....می دونید این کار یه کار موقتیه انگار!

تو این چند سال میدونید چند جا کارکردم و چقدر ناچار به تغییر

محل کارم شدم....حالا هم که تو این جای آخر بهمون گفتند بعد

عید هرکی رو خواستیم خبرش می کنیم....ای بابا! این که نشد.

خلاصه که شاید تا چند وقت دیگه مجبورشم اسم وبلاگم رو هم عوض

کنم و با عنوان روزهای یک .....به نوشتن ادامه بدم.

واقعا می گم دیگه توان این همه بالا پایین شدن رو ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9:28  توسط الهام حدادی  | 

 

نمیدانم این روزها فقط آسمان نگاه من ابری است

یا همه جا آسمان همین رنگ است؟

کار مثل همیشه پیش مي رود

آدم ها هماني هستند كه بودند

روزها مثل قبل مي آيندو مي روند

خبرها طبق روال در صفحه جاي مي گيرد

راه هماني است كه بود

اما من.....گويا آدم ديگري شده ام

دلم ميخواست راجع به خيلي چيزها بنويسم

اما نمي توانم

اين ابرهاي كسالت آور تمام آسمانم را گرفته

نه از كسي گلايه دارم نه از چيزي دلخورم

فقط....نميدانم....شايد دچار سندروم زمستان شده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 12:1  توسط الهام حدادی  | 

 

ما اینجا یه همکاری داریم که هرچی از خوبی و معرفت و

انسانیتش بگم کم گفتم....

یه آقای به تمام معنا که هرکدوم از بچه ها مشکلی داشته باشن

مستقیم و بدون هیچ تردیدی با اون درمیون می ذارن و اون هم

با حوصله و صبر همه رو می شنوه و هرکاری هم از دستش بربیاد

انجام میده و خداییش نقش یک سنگ صبور تمام عیار رو برای بچه ها

ایفا می کنه ....امروز متاسفانه باخبر شدیم که این عزیز مادرش رو

از دست داده...حالا بگذریم از اینکه چقدر مادرش رو دوست داشت و

چقدر اون نازنین براش مهم بوده...فقط این ماییم که موندیم تو این

وضعیت چه طور می تونیم یه ذره از محبت های بی دریغش رو

جبران کنیم؟

میدونید تو این جور شرایط آدم واقعا می مونه که چی کار کنه یا چی بگه

که بتونه طرف رو تسلی بده....اون هم آدمی که همیشه خودش توهر شرایطی

سعی کرده جورو آروم کنه و مایه تسلای اطرافیانش باشه....

خیلی دوست داشتم به عنوان کسی که خیلی تا حالا ازش کمک خواستم و

همیشه همه جوره برام وقت و انرژی گذاشته و تا جایی که از دستش برمیومده

کمکم کرده کاری بکنم که بتونه آرومش کنه ولی مسئله اینجاست که غم از دست

دادن کسی که عزیزترن عزیزهاست خیلی سنگینه وواقعا هیچ جوری نمیشه

سبکش کرد....واقعا دلم میخواست این همکار بسیار عزیز با چنین مصیبتی

مواجه نمیشد ولی حالا که این اتفاق افتاده از خدا می خوام خودش به اون و

 خانواده اش صبر عنایت کنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 8:39  توسط الهام حدادی  | 

 

سفرهای کاری هم برای خودش داستانی داره ها!

ما آخر هفته گذشته با جمعی از خبرنگاران رسانه های مختلف

رفته بودیم بازدید از پل میانگذر پر حاشیه دریاچه ارومیه

جای شما خالی بد نبود....البته اگه دم رفتن به فرودگاه یکی

از بچه ها زیر ماشین نمی رفت بهتر می بود.

در هر حال نمردیم و چشممون به جمال یکی شهرهای آذربایجان

هم روشن شد و ندیده از دنیا نمی ریم...

ببینم شما هم متوجه شدید اصلا حوصله نوشتن ندارم و

برای خالی نبودن عریضه دارم خودم رو می کشم تا بتونم

چند خط ردیف کنم تا مثلا وبلاگم رو به روز کرده باشم؟

اگه هم که متوجه نشدید مهم نیست .....زیاد خودتون رو

اذیت نکنید ...این نیز بگذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 9:19  توسط الهام حدادی  | 

 

دیگه نه می خوام نق بزنم نه غر و نه چیزی از این دست

همینه که هست....

می خوام بخوام نمی خوام هم باید بخوام

فقط اومدم بگم زنده ام

سرم خیلی شلوغه.....و دیگر ملالی نیست جز دوری شما

دلم برای حوزه هام تنگ میشه...برای خبرنگارها...دوستهام

که همیشه دلم به این خوش بود تو حوزه ببینمشون

اینجا وقتی برای سر زدن به حوزه نیست مگر برای

تهیه مصاحبه اختصاصی....دیگه از کر کر خنده تو برنامه ها

هم خبری نخواهد بود.....

پ.ن.از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

پ.ن۲.این شعر هیچ ربطی به مطلب بالا نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:56  توسط الهام حدادی  | 

 

تازگی ها اینجانب به یک نتیجه اخلاقی بسیار جدید رسیدم

وآن نتیجه ارزشمند اینه که اگه تا به حال فکر می کردید

که پارتی نقش مهمی در موفقیت شما در محیط کاری ایفا

می کرده اشتباه می کردید چون قومیت نقش بسیار مهم تری

در موفقیت انسان ایفا می کند....

یادمه اولین جایی که مشغول به کار شدم...پارتی نسبتا خوبی

داشتم اما چون هم ولایتی رییس و روسا نبودم هیچ وقت مورد

توجه قرار نمی گرفتم و میون اونها غریب بودم

در جاهای بعدی هم همینطور چون نه شمالی بودم...نه ترک...و نه

هیچ قومیت دیگه ای که رییس و اطرافیانش متعلق به اون بودند

اوایل می گفتم خوب شاید تجربه کافی ندارم و این هم مزید بر علت

شده ...اما حالا بعد از این همه سال اندوختن تجربه و طی کردن

مراحل مختلف کاری...میبینم هیچ فرقی نمی کنه...چون من فقط

یک تهرانی ام که خیلی خیلی تو شهرم غریبم...تو شهری که متعلق

به اونجام و قومیت های دیگه نقش مهم تری توی اون دارن

نمیدونم چرا من در یه شهرستان به دنیا نیومدم و چرا قومیتی نظیر

شمالی...ترک و خراسانی ندارم.....چرا من متعلق به شهری هستم

که هیچ کدام از روسایم درآن به دنیا نیامده اند؟

این روزها می فهمم که دیگر اصالت تهرانی داشتن هیچ افتخاری برایم

ندارد و مدام باید شاهد تبعیض هایی باشم که به خاطر همشهری نبودن

با رییس و اطرافیانش گریبانم را گرفته است.....

از این کار خسته شده ام...از غریب بودنم ...از نادیده انگاشتنم....از مورد

بی مهری قرار گرفتنم....از همه چیزو همه کس خسته ام

کاش شرایط اقتصادی اجازه میداد می توانستم کارم رو ول کنم و بشینم خونه

کاش دنیای من جور دیگه ای بود.......

از هرچه خبر هست در این شهر جز یار

            من بی خبرم یا خبری نیست در این شهر

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 13:3  توسط الهام حدادی  | 

 

آقا جون مشکل ریشه ای تر از این حرفهاست که بشه

با جابه جا کردن نیروها حلش کرد.

آخه داداش من این خزانه خالی چیه که همش دارید راجع به قفل هاش

بحث و تبادل نظر می کنید؟؟؟؟

هی این میره اون یکی میاد...وزیر و دبیر کل عوض می کنن....هی منتظر

 میشن معجزه بشه.... این وسط فقط یه اتفاق میافته و اون اینه که از دیدن

امضاهای تکراری روی اسکناس ها خسته نمیشیم و حس تنوع طلبیمون

ارضا میشه ...این عزیزان زحمتکش هم میتونن امضاهاشون رو بر پیکره

ارزشمند اسکناس ها ببینن و کلی ذوق کنن و لبخند هاشون ملیح تر بشه

وگرنه اگه فکر کردید اتفاق دیگه ای رخ میده سخت در اشتباهید....

هزار تا دبیرکل و رییس و وزیر هم عوض بشن.....هیچی نمیشه

و همیشه ما همینطور با حقوق غیر مکفی روزگار می گذرونیم....سر

برج رو به تهش پیوند میزنیم....به جای خرید گوشت و مرغ و میوه

فقط نگاهشان می کنیم و از کنارشان می گذریم.....توقع اخذ وام از بانک ها

را رویای خوش دست نیافتی میدانیم.....به کارفرما برای افزایش حقوق فشار

نمی آوریم...خلاصه سرمان را پایین می اندازیم و به اخبار تعویض ها وجابه جا

شدن مهره های شطرنج نگاه می کنیم و سعی می کنیم به مات شدن نیاندیشیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:5  توسط الهام حدادی  | 

 

دیدید وقتی شهر خواب باشه آدم چقدر سردرگمه؟

در این ماه مبارک ما به عینه خواب بودن شهر را

با چشمان مبارک خود دیدیدم و جز حرص خوردن

هیچ کار دیگری انجام ندادیم.

خدا تو این روزهای مبارک آدم رو گرفتار ادارات دولتی

نکنه و کار بانکی نصیب گرگ بیابون هم نشه.

آخه نیست که کارمندان محترم دولت خیلی وظیفه شناس

و دارای وجدان بالای کاری هستند...(طوری که نمی توان

حتی درجه این وجدان رو اندازه گرفت)...برای همین وقتی

در ماه مبارک مجبور شی بری یکی از این ادارات دولتی یا

بانکهای به شدت معزز!باید اونقدر خونسرد باشی که از شدت

حرص خوردن سکته نکنی.

تو این روزهایی که گذشت...ما شاهد صف های طویل در مقابل بانکها

در ساعات اولیه روز بودیم و همچنین شلوغی طاقت فرسای

بانک ها و ادارات....البته عزیزان زحمت کش فعال در این

مکان های یاد شده....که خیلی خیلی خوش اخلاق!خنده رو! مهربان

و صد البته مسئول هستند...با رفتاری کاملا پسندیده کار ارباب رجوع

رو که راه می انداختن هیچ...اگر کسی از روی سرخوشی و پرتوقعی

و همین جوری برای تنوع نسبت به تاخیر در راه افتادن کارش اعتراضی

می کرد...اون عزیزان دلسوز با لبخندی پرشور!هرچه بر دهان نازنینش میامد

و تا می شد ارباب رجوع پررو و پرتوقع رو ترور شخصیتی می کردند و

به طوریکه نه تنها اون شخص بلکه چند تا دیگه از ارباب رجوع ها

سرشون رو بیاندازن پایین و راهشون و بگیرن و بروند و کمتر به این

کارمندان بسیار ساعی زحمت بدهند.

تازه عقربه های ساعت به محضی که به ۲بعد از ظهر می رسه ناگهان همه

کارمندان ...عین ماشین های کوک شده...دفتر دستکشون رو جمع می کنند

و بدون توجه به نگاه های ملتمسانه ارباب رجوع های پررو که الکی و محض

خنده و دور هم بودن از صبح یه لنگ پا منتظر موندن تا کارشون راه بیافته

تشریف می برن خونه.....ودوباره این دور تسلسل روز بعد و روزهای بعد تا

پایان ماه مبارک تکرار می شود.

پ.ن.پیشنهاد می کنم از سال آینده کلا به مناسبت فرارسیدن

ماه مبارک همه جا یک ماه تعطیل باشه تا همه خیالشون راحت بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 16:35  توسط الهام حدادی  | 

 

عجب روزگار غریبیست.....

دعا کنید ظلمی به شما روا نشود

که اگر روا شود

برای بازستانی حقتان.....هیچ راهی وجود ندارد.......!

پ.ن.یک توصیه خواهرانه:در صورت بروز هرگونه مشکلی

به هیچ عنوان روی کمک نیروهای زحمتکش انتظامی...

ماموران وظیفه شناس کلانتری و کارمندان از جان گذشته

دادگستری حساب نکنید....فقط شبانه روز دعا کنید که مشکلی

پیش نیاید...همین و همین!

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 15:55  توسط الهام حدادی  | 

 

روزگار می گذرد

آن طور که باید بگذرد

و من

در طول تمام راهی که باید بروم

به لحظه ای می اندیشم

که بتوانم از زندگی بپرسم

سهم من از همه روزهای رفته و نیامده چیست

سکوت تمام شبانه هایم را خاموش می کند

و من در خاموشی چشمهایم

به دنبال شمعی از یک حضور می گردم

و به معجزه ای می اندیشم

که راه را برایم هموار

وظلمت دستانم را به درخشش فردا

پیوند خواهد زد

شاید فردای من

یکی از همین روزها باشد...

پ.ن.سکوت می کنم و به فردا می نگرم.....شاید پاداش سکوت و اجر صبرم چیز بهتری باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 14:43  توسط الهام حدادی  | 

 

شما اگه در جایی مشغول به کار می شدید که امکاناتش در حد خیلی

جزیی می بود.(۴کامپوتر برای ۱۱خبرنگار و دو خط تلفن باز برای

همین تعداد خبرنگار)

 طبقه پنجم بودوآسانسور فقط با اجازه دربان راه می افتاد

و تازه چندروز درمیان خراب بود.چیزی به اسم آشپزخانه در آن وجود نداشت

و تازه ماهی ۱۰۴تا خبر ازتون می خواستن از یه حوزه بسیار محدود و کم خبر

(تازه باید مواظب هم می بودید که خبرتون دیرتر از سایر خبرگزاری ها نره رو

 سایت و درجه یک بودن و به روز بودن باید ملاک اصلی شما در تهیه خبرهای

تولیدی تان قرار می گرفت....با توجه به همین امکانات وسیع که گفتم)

چه جوری دووم میاوردین؟؟؟؟

لطفا بنده را با راهنمایی های خوددر تحمل این شرایط یاری کنید.

در ضمن دلم میخواد غر بزنم ....عیبی داره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 10:12  توسط الهام حدادی  | 

 

اینجانب اومدم بگم که هنوز زنده ام و به شدت مشغول کار می باشم.

از همه عزیزان دلی که کامنت گذاشتند عذر می خوام که نمیتونم بهشون

سر بزنم.

به محضی که خودم رو پیدا کردم خدمت می رسم.

این روزها همچنان دور خودم می چرخم و گیج میزنم.

کارکردن تو خبرگزاری خیلی با روزنامه نگاری فرق می کنه.

همین فرقه داره من رو میکشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 12:27  توسط الهام حدادی  | 

 

بالاخره پس از سالها قلم زدن در روزنامه های مختلف و کثیر الانتشارو

قلیل الانتشار راه ما سمت و سوی دیگری گرفت.

از فردا قلم زنی در یکی از خبرگزاری های معروف کشور را تجربه خواهم کرد

لطفا برای موفقیت اینجانب دعا بفرمایید....راه پیش رو کمی مجهول است

تا ببینیم چه می شود!

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 16:27  توسط الهام حدادی  | 

 

چند وقتیه هی دارم با خودم کلنجار می رم بیام مطلب جدید بنویسم و

این وبلاگ بیچاره رو به روز کنم ...ولی اصلا دست و دلم به نوشتن نمی ره.

عجب اوضاعی شده ها!نه حوصله نوشتن دارم نه حوصله سر زدن به وبلاگ های

دوستام .کلافه و خسته ام...کی باز می خوام آدم بشم نمیدونم.

امیدوارم یه اتفاق خوش و یه تغییر و تحول مفید مرا از این نابسامانی روحی

نجات بده........کاش فردا روز دیگری باشد!

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 12:52  توسط الهام حدادی  | 

 

خوب که نگاه می کنم می بینم همیشه و در هر حال که بودم

نوشتن جزلاینفک زندگی ام بوده...از روزی که توانستم کلمات رو

کنار هم بچینم شروع کردم به نوشتن...هی نوشتم و نوشتم.....چقدر

از سالهای آغاز نوشتنم میگذره.....۱۸سال....نه ۱۹سال.....یه عمره ها

از انشاهای کلاس چهارم که به خاطرش بیست گرفتم تا مقالات و

 داستان هاو نمایشنامه هایی که به خاطرشون تو مدرسه کلی معروف شدم

و به خاطر شعرهایی که استادامون تو دانشگاه از روش می نوشتن تا برای

دانشجوهای دیگرشون مثال بزنن.....هر موقع دلم میگرفت...می نوشتم

هر وقت یه اتفاق خوب می افتاد...می نوشتم.....اصلا اولین حقوقم رو تو ۲۱

سالگی از راه همین نوشتن گرفتم و تا امروز که دقیقا ۱۳روزه ۲۹سالگیم

 تموم شده همه درآمدم از راه همین نوشتن بوده و بس......اما حالا نمیدونم

چی شده که دلم نمی خواد بنویسم...خسته شدم....کلافه شدم.....نمیدونم چه

 مرگمه دیگه نوشتنم ارومم نمی کنه....دیگه قانعم نمی کنه...چرا؟؟؟؟؟؟

میخواستم وبلاگ هام رو کاملا تعطیل کنم...اما....راستش دلم نیومد!

یکی از بچه ها اومد گفت(می نویسم پس هستم.شعار بود؟) فکر کردم

خیلی فکر کردم...تو زندگیم همیشه از کسانی که شعار دادن و عمل نکردن بدم

اومده....سعی کردم مثل اونها نباشم.....پس باز م مینویسم....کی؟نمی دونم...

ولی می نویسم...به محضی که دوباره تونستم روحیه ام رو بازیابم...به محضی که

باز برای نوشتن مطلب تازه ته د لم قنچ رفت...حتما میام و مینویسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:21  توسط الهام حدادی  |